تبليغاتX
نسیم آرزوها

نسیم آرزوها

فرهنگی

باز آمــــدم به طــوس، به شهـر و ديار دوست
شهر شهــــادت و حــــرم مشــــكبار دوست

شهــرى كه هســـت قبــــله‌ي عشــاق و عارفان
شهرى كه هست مشتهـــر از اشتـــهار دوسـت

شهـــر وفـــا و طــور لــــقا مشهـــد رضـــا
دارد شرافـــت از شـــــرف و اعتبـــار دوست

ز آن طـــوس گشتــه شهـــره آفــاق كاندر آن
گرديـده دفــــن، پيــكر پر افتـــخار دوســت

مي‌ســــوختم ز آتــش ســـوزان هــــــجر او
شــــُكر آن كه باز، كــرد نصيبم جـوار دوست

آب حيــــات و عمــر ابــــد كــى برابر است
با دولــت حضــــور دمى در كنـــار دوســـت

امــــر جهــان و نظـــم امـــــور جهــــانيان
ز امــــر خــــدا است در كف با اقتدار دوست

صـــف بســته‌اند خيـــل ملائــك به احتـرام
در روضــــه‌ي مقـــدس گردون مدار دوســــت

ما را سخن ز بيش و كم و هست و نيست، نيست
بگـــزيده‌ايم خــــطّ و ره اختـــيار دوســـت

من كيـستم كه در ره او جــــان فــــدا كنــم؟
جانــم فـــداى آن كه بــود جــان نثار دوست

جــود و گـــذشت و مــــردى و ذرّه پــرورى
رحـم و وفــا و مهر و كــرم هست كار دوست

تنــها نــه خاكـــسار در دوســت گشتـــــه‌ام
من خاكســـارم آن كه بـــود خاكـسار دوست

در كفشـــــدارى حــرم شـــاه ديـــن رضـــا
من كفشــــدار آن كه بــود كفشــــدار دوست

آیت الله  صافي
  گلپایگانی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت9:30توسط گل نرگس | |

صدای دلنواز قطرات باران وقتی که از آسمانت به زمین فرود می آیند عاشقانه ترین ترانه را از تو می نوازد و یک قطره با چه شوق وافری خود را از اصلش جدا می کند و از آن پهنای آسمان با عشق عمل به فرمانت برای اجرای زیباترین نمایش هستی در این کره خاکی فرو می رود

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت11:3توسط گل نرگس | |

ای پرنده خوشبختی ابر رحمت را بر ما بگستران و باران عشق را بر ما بباران تا روی ما را به سوی معبود هستی برگردانی 

 ای گل خشبونرگس تولدت مبارک باد

اللهم عجل لولیک الفرج

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت11:57توسط گل نرگس | |

گامهایش زمین سیاه زیر پایش را لگد کوب می کرد همه جا تیره وسیاه بود به دنبال نوری بود او سالهاست که در حال جستجوکردن است اما دریغ از یک زره روشنایی با خود می اندیشد که تو نباید ناامید شوی یکی از روزها مثل همیشه در حال جستجو بود به آسمان نگاهی انداخت دید در دور دستها کمی سیاهی آسمان به رنگ روشن مایل گشته است گویی سیاهی و سپیدی در حال جنگ کردن بودند نگاهش  به آن نقطه خشک شده بود کم کمک  سپیدی بیشتر از سیاهی شد اوباید چکار می کرد سالهاست که منتظر این سپبدی است ناگهان ندایی شندید بعد با سرعت به طرف روشنایی رهسپار شد. یک چیزی به شانه هاش برخورد کرد و او را به خود آورد و دید همچنان بر روی زمین سیاه گام بر می دارد با خود گفت یک روز این داستان واقعی خواهد شد و یک بار دیگر آن ندا را لبیک گفت:

 السلام علیک یا بقیه الله فی الارض

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت9:4توسط گل نرگس | |

 

 

 

میلاد نور مبارک

  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت18:21توسط گل نرگس | |

یادمان، چون روز روشن

عشق رنگ خون در رگهاست

عشق آن پاک بی همتا در یادهامان هست

در تن جان روان جاریست

بیگانه نیست آشنایی است دیرینه

در پس پرده نمایش

نظاره ای به این قفس کرد

سیاه بود کبود

در آن دمید

لبریز شد ازآن یکتای عاشق

در این زمان نسیم عشق وزیدن گرفت

عشق یکتایی که رنگش، رنگ بیرنگی

رنگ دلنواز عشاق

 تصاویر دیدنی از مکه مکرمه - عکس های احرام و حاجیان و کعبه (شماره 2)

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت22:28توسط گل نرگس | |

خدایا

به من توانایی بده تا در راهت خدمت کنم و تنهایم مگذار که مغرور شوم

به من قدرتی بده تا سر در آستانت عشقت بگذارم و مگذار از مردم فاصله بگیرم .

به من عشقی بده تا وجودم را قربانیت کنم و مگذار تا در این گرداب غوطه ور شوم.

به من راهی بیاموز که پوسته در سپیدی باشم و مگذار در ظلمت فرو روم.

به من بیاموز تا زیباییت را ببینم و مگذار چشمانم به روی بیهودگی ها گشوده شود.

مرا به درد مبتلا کن تا در همه حال نامت بر زبانم جاری باشد و مگذار یأس بر من چیره شود.

                  

یا ارحم الراحمین 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت16:6توسط گل نرگس | |

اگر با دادن جانم بر من خورده نمی گرفتند آن را می دادم شاید دیگر دلت از وجود من خون نباشد بلکه گوشه ای از غصه هایتان را بکاهم.

اگر دریا را در دستانم می نهادند قطره قطره آن را سربازان با وفایی می ساختم ولی هر چند من خود لیاقت این صفت را ندارم.

اگر ابر را به من می سپردند بر بال آن سوار می شدم و گوشه گوشه این جهان را می پاییدم تا بلکه آن روی ماهت را ببینم.

اگر توان بادها را در پاهای من می نهادندلحظه لحظه در پی شما می دویدمبلکه گوشه چشمی به کنی.

اگر آسمان نزد من بود آن را فدای قد رعنایت می کردم.

اگر آسمانم ستاره ای داشت........

مولای من اونقدر اگرها وجود داره ولی.....                                 

کی می آیی......

                           

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت12:47توسط گل نرگس | |

سلام آقا جون دلم میخواست روبروی مسجدت بایستم و بهتون سلام بدهم و بگم ما همچنان منتظر نسیم آرزوهایمان هستیم بعد هم نامه را تو چاه بندازم تا مهریه مادرتون اونو برای شما بیاره اما من نگران این نیستم که این نامه را نتونید بخونید به خاطر این که این کلمات را شما در ذهن من جا می دهید که روی کاغذ بیارم.  اما

دیشب به پیشنهاد یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم که هر شب برای سلامتی و ظهور شما ۱۰۰تا صلوات بفرستیمبعد تو فکر فرو رفتم  و به این فکر کردم که شما چقدر مظلوم هستین و یاد جمله امام حسین افتادم که گفتند: "مظلومیت حضرت حجت (عج) خیلی بیشتر از مظلومیت من است" بعد با خودم گفتم ما که ادعای عشقمون به شما می شه که حتی اسم نویسنده نامی گذاشتم که استعاره از شما دارد اینطوری بی خیالیم و نشستیم فقط کارمون شده دعا کردن پس کی می خواهیم بلندشیم  پس اون ۳۱۳تا فرماندتون کجان؟ و سربازهای این فرماندهان کجان؟ چرا جامعه ما این طور شده؟ چرا هیچکدوممون کاری نمی کنیم؟  

شاید من جوابهایی در ذهن داشته باشم اما شما بهتر این واقعیت ها را می دونید. نمی دونم چه کار کنیم ولی این رو هم می دونم که نمی تونم بیکار بشینم. میدونم که لیاقت این را ندارم که خودم را سرباز شما بنامم. کمک کن این لیاقت را بدست بیارم. اقاجون میدونم خیلی داره طولانی می شه ولی این جمله آخر را بگویم که دوستام خیلی به دعای شما نیاز دارن ما رو بی نصیب نذارین.

گل نرگسم خیلی دلمون تنگه زودتر بیاین

به امید روزی که نسیم آرزوهای ما بوزد

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت10:53توسط گل نرگس | |

           

                  

قطره ای تنهارو به  بیابان ایستاده و داشت کم کم ناامید می شد ناگهان حس کرد یک نفر دارد نگاهش می کند شاید کسی نباشد شاید چیزی است شاید هم...نمی دانم ولی این را حس کرد که میخواهد به او کمک کند.

هر چه می رود ماسه و کویر است  قطره شبنم هر چه بیشتر می رود ذره ذره از وجودش کاسته می شود در گوشه ای می نشیند ناگهان صدایی می شنود صدا نزدیک است درست است او را می خواند گوش فرا می دهد گویی می گوید ای شبنم برو تو باید از این بیابان وحشت به سلامت بگذری قطره می گوید کیستی که مرا این چنین خوب می شناسی؟صاحب صدا می گوید: بگذار وجودت آب شود آنگاه مرا خواهی شناخت. قطره می گوید: آن موقع که من وجود نخواهم داشت چطور تو را بشناسم. اما دیگر صدای شنیده نشد ولی قطره عاشق آن صدا شده بود به راه خود ادامه داد بلکه صاحب آن صدا را بشناسد دیگر چیزی از وجودش باقی نمانده بود ناگهان احساس سبکی کرد یک آرامش چقدر لحظه زیبایی است قابل وصف نبود در همین خیالات بود که انوار زیبایی صورتش را نوازش کرد چه احساس زیبایی درست است او درست می دید این دریا بود که در مقابل چشمانش پدیدار شده بود و صاحب صدا همان دریا بود که او را می خواند و قطره با نیست شدن هست شده بود...

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت9:30توسط گل نرگس | |